سلام همراهان گرامی
وقتی با هم گفتگو می کنیم اتفاقات شگفت انگیزی برایمان رخ می دهد! از لحظه ای که وارد گفتگو می شویم تا پایان آن مثل سفری است پرفراز و نشیب! کاش بشود یکبار از دریچه علوم مختلف یک فرایند گفتگو را مشاهده کنیم... بر ما دریک گفتگو چه می گذرد؟! بر مخاطب ما چطور؟! این که من چه کسی هستم، چه اعتقادات و باورهایی درباره موضوع گفتگو، مخاطبم و .... دارم چه تاثیری در فرایند گفتگویی که بازیگر آنم دارد؟! اگر طرف مقابل من کودکی باشد و هدف من هم اینکه او از این گفتگو چیزی یاد بگیرد چطور؟ ممکن است با چه پیش فرضهایی وارد چنین گفتگویی شوم! در جعبه ابزار پیش فرضهای ذهن من، برای گفتگو با یک کودک، چه ابزاری وجود دارد! این ابزار چه تاثیری در گفتگوی من و کودک مخاطبم دارد؟ با چه ابزارهای دیگری می توان وارد گفتگو با کودک شد؟
گفتگوی اول: گفتگو!
اگر در گزارشهای پیشین دقت کرده باشید در بسیاری از آنها ردپای گفتگو را به شکلهای مختلف خواهید دید:
- گفتگو پیش از فعالیت
- گفتگو در حین فعالیت
- گفتگو پس از فعالیت
- گفتگوی معلم و کودک (انفرادی)
- گفتگوی معلم و کودک (کل کلاس)
- گفتگوی معلم و کودک (گروه کوچک)
- گفتگوی دانش آموز با دانش آموز (گروه دو نفره)
- گفتگوی دانش آموز با دانش آموز (گروه چند نفره)
و موقعیتهای مختلف دیگر ...
چند پیش فرض...
می توان با پیش فرضهای مختلفی وارد هر یک از گفتگوهای فوق شد. پیش فرضهای مختلفی که در تعیین سمت و سوی گفتگو و حال و هوا و همینطور پیامدهای آن بسیار تاثیرگذار است:
با چه پیش فرضهای دیگری می توان وارد گفتگو با کودک شد؟ من به عنوان فرد بالغ که والد کودک هستم چگونه به خود نگاه می کنم؟ درباره کودک و قدرت تفکر او چه پیش فرضی دارم؟ چه انتظاری از نتیجه گفتگو دارم؟
یک تجربه
این متن را پیش از این با شما به اشتراک گذاشته بودم:
دنبال کفشدوزک گشتن فرصتی است برای تجربه یک ارتباط انسانی. در این ارتباط علاوه بر جعبه ابزار پرسشگری، جعبه ابزار عشق و مهر و خیلی جعبه ابزارهای دیگر را هم به کار می گیریم. اگر این جعبه ابزارهایمان بسته باشد و فقط جعبه پرسشگری را باز کنیم، فضای گفتگویمان بیشتر به بازجویی و درس پرسیدن شبیه خواهد شد و احتمالا دیگر کودکی ما را دعوت به جستجو برای یافتن کفشدوزک نکند!
پیش فرضهایی که داریم در شکل گیری حال و هوای گفتگو بسیار تاثیرگذارند.
شما چطور؟!
آیا تجربه ای را به خاطر دارید که پرسشهای مرتبط با علوم در شما احساس بازجویی شدن و درس پس دادن ایجاد کرده باشد؟ به نظر شما چه پیش فرضهایی در شکل گیری این گفتگو نقش داشته اند؟ در این پیش فرضها، پرسشگر چه جایگاهی داشته است و پاسخ دهنده چه جایگاهی داشته است؟ این احساس بد دقیقا چه بوده است؟ (اضطراب؟ بی حوصلگی؟ ترس؟ نگرانی؟ نارضایتی؟ عصبانیت؟)
تجربه ای دیگر!
اگر بخواهم تجربه ای را از خودم سهیم شوم به سال دوم دانشگاه برمی گردم و درس حشره شناسی. استاد درس معمولا درلابه لای تدریسش هر چند دقیقه یکبار از دانشجویان سوال می پرسید. در کلاس حدود 120 دانشجو حضور داشتند و در هر جلسه او از 3-4 نفر سوال می پرسید. و این 3-4 نفر معمولا در بهترین حالت 2-3 روز طول می کشید تا از کابوس این پرسش و پاسخ رهایی یابند. یک روز نوبت به من رسید. همینطور که درسش را می داد ناگهان نگاهش روی من متوقف ماند و سوالی درباره بید ومبارزه با آن از من پرسید. تمام سعیم را کردم که پاسخ او را بدهم. آن 2-3 دقیقه را هیچ وقت فراموش نمی کنم. در همین حال که پاسخ او را می دادم این احساسها را تجربه می کردم: اضطراب، ترس، ناامنی، عصبانیت، بی تابی. او با چه پیش فرضی چنین گفتگویی را آغاز کرده بود؟ او در این گفتگو چه جایگاهی برای خود فرض کرده بود؟ در پیش فرض خود چه جایگاهی برای مخاطب (دانشجو) قائل بود؟ چه نتیجه ای از این گفتگو می خواست بگیرد؟ جواب این سوالها آن قدر سخت نبود چون او صریحا پیش فرضهایش را به زبان می آورد: او اعتقاد داشت که دانشجوی لیسانس هیچ نمی داند و باید بداند که نمی داند. وقتی بداند که نمی داند آن گاه برای دانستن حرکت خواهد کرد. به این هم اعتقاد داشت و اذعان می کرد که اغلب دانشجویان هم برای دانستن تلاش کافی نمی کنند و بیهوده صندلی دانشگاه را اشغال کرده اند. در مورد خودش هم عکس این مطالب را بیان می کرد. صریحا از دانش فراوان و تلاش بسیار خود برای رسیدن به استادی می گفت. با چنین پیش فرضهایی، پرسش و پاسخهایی شکل می گرفت که با توجه به ابراز کلامی دانشجویان، در اکثر آنها احساس ناخوشایندی نسبت به موضوع گفتگو و یادیگری نیز ایجاد می کرد.
آیا؟!
آیا تجربه ای را به خاطر دارید که خود در ارتباط با کودک، در گفتگویی با نیت آموختن احساس کرده باشید فضایی ناخوشایند برای او ایجاد کرده اید؟ در این گفتگو با چه پیش فرضی وارد شده اید؟ در مورد جایگاه خودتان چه پیش فرضی داشتید؟ در مورد جایگاه کودک چطور؟ در این پیش فرض چه انتظاری از پایان این گفتگو داشتید؟
اگر باز هم بخواهم از خودم سهیم شوم زیاد این اتفاق را تجربه کرده ام. نکته مشابهی که در اکثر این تجربه ها دیده ام این بوده که در آنها بسیار وابسته به گرفتن پاسخی مشخص بوده ام و حتی مخاطب را در لحظاتی ناخودآگاه با تکرار پرسشهایم تحت فشار قرار داده ام. کودک هم در این گفتگوها احساس کرده است که من به شنیدن ایده های او رغبت زیادی ندارم و انگار در حال چک کردن دانسته های او هستم.
حرف یکی مانده به آخر!
در فرایند یاددهی-یادگیری، گفتگو جایگاه ویژه ای دارد. جعبه ابزار پرسشگری ما، کمک می کند که گفتگوهای میان ما و کودک غنی شود و با پرسشهای مناسب می توانیم از یادگیری و تفکر کودک حمایت کنیم. در نوشته پیشین (جعبه ابزار پرسشگری) از این گفتیم که جعبه ابزارهای دیگری هم در این فرایند دخیلند و همه ابزارهای حمایت از رشد و یادگیری کودک درجعبه ابزار پرسشگری یافت نمی شود. امروز جعبه ای را گشودیم که ابزارهای مهمی در آن قرار دارد. این جعبه ابزار شامل پیش فرضهایی است که در مورد جایگاه کودک، یادگیری او و نحوه و نتیجه تعامل با او در ذهن خود داریم. این پیش فرضها بر کیفیت گفتگو و پرسشگری ما اثرگذار است.
بیندیشیم!
پیش فرضهایی که در مورد تعامل با کودک داریم چگونه در ما شکل گرفته است؟ آیا در تمام تعاملاتم با کودک پیش فرضهای ثابتی دارم؟
این نوشته تعداد زیادی علامت سوال دارد! من هم همراه با شما به آنها فکر خواهم کرد و از آنها خواهم نوشت!